![]() |
![]() |
|
|
متاسفم واقعا برای این وبلاگهای فارسی زبان. از یک وبلاگ خارجی اومدیم اینجا که هم دوستان فارسی زبان راحت تر پیدایمان کنند و هم قدمی در راه رشد وبلاگهای فارسی برداشته باشیم. اما حالا بعد از حدود یکسال کاملا به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم. اینجا نه ترافیک بیشتری خواهم داشت , نه دوستان بیشتری پیدا می کنم. اخیرا هم که سر و کله ی کامنت های بی ربط و اتوماتیک پیدا شده و خلاصه هیچ چیزش سر جاش نیست.
از اینجا به همان آدرس قبلی می روم: http://parandco.blogspot.com یک جایی هم هست که انگلیسی می نویسم: http://todaytext.blogspot.com خلاصه همین ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت توسط پیمان آب خضر |
|
|
تا ستاره شوم بر آن آستانه ی بی رمز و راز روشن تو گذر کنم
تا سپیده شوم با جامه های فرسوده ی سالیان هنوز در چشمان روشن تو سحر کنم
تا شرابی شوم با چند نفس از برترین جرعه های جهان بر فراز مزارع ممتد انگور تو را قلندرانه از راه به در کنم
تا پرنده شوم رخساره ی شکیل دریایی ام بر آن عقاب سپید که شبانگاه بر سیاهی آسمان خط می کشید نمایان شود
تا غروبی شوم موسیقی مواج آسمان در افق رها شده باشد از قید و بندها من آن ساز مختصر عاشقی را دوباره برای تو بنوازم
تا مسافران همه یک به یک از راه برسند من آن عقده ی دیرین در بسته را بشکنم تو در میان مسافران باشی تو را پیدا کنم
تا عبور زمستان کوچ و پرواز همه پرنده ها را خوب بنگرم تا دریابم کجا سفر به پایان می رسد تا دریابم به کجا باید سفر کنم تا عبور چله های سرد و بی وقفه ی برف گیر را با خون خود میان یخ های سرخ سپری کنم
تا نگران هویت شعر و یا حضور منظم کلمه در این سکوت پایان هر جمله با فعلهای مشابه در این روزگار پست که هر سوراخش اصلاح شده مانده فقط موسیقی من نباشم
تا آسمانی شوم دوباره برای تو تا دریایی شوم دوباره برای همه قایقها به سخره بگیرند و بشکنم با توفانی از خشم دوباره قایقی چرا که دریای من عمومی نبود قرارمان این نبود بی قراری تو و همین چند نفر همین چند بوته ی یاس و همین کتاب هایی که خوانده ام مگر کجای کله ی کدام از این آدمها فضایی برای رویت دوست باقی مانده که من به تلاش هر روزی تمام قایقهای بد ساخت و بد هیبت را به دریایی از جنس عبور تو راه دهم؟
تا کتابی شوم به شمایل نور و عطر باران ها دوباره خواندنی
تا حکایتی کنم از دردهای شیرین آدمیان از کوشش بی دریغ زمین برای شکفتن از سهم مادینه ای برای تولد از بی نصیبی آسمان ها از هر چه باران از اشک های من که روسپی گری نمی دانند
تا ستاره شوم ... به راه نرفته افتاده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط پیمان آب خضر |
|
|
چندی پیش با دوستی از روزگار می گفتم و عجایب اش. اینکه چطور گاهی آرام می شود و گاهی همه چیزش در تلاطم می افتد. گاهی چطور عرض یک روز مثل تنه ی درختی صدها ساله عریض می شود و گاهی به باریکی تار موی یار می شود. ما اما بی خبریم. ضربان روزها را گم می کنیم و در هیاهوها گم می شویم . توفانی فرا می رسد و ما فقط شنا می کنیم , نه حتی به امید ساحلی , که آنچنان مهیب خواهد بود این توفانها که فرصت اندیشیدن به ساحل آرامش را هم نداریم. فقط زمانی که توفان فرو می افتد , خسته بر ماسه های تنبلی فرو می افتیم و یاد شبهای توفانی را گرامی می داریم و حسرت می خوریم که ای کاش ... زندگی روزانه ی ما قصه ی ژرفی دارد اگر خوب بنگریم. آنچه را ساخته ایم , درو می کنیم. آنچه از خوب و بد و زشت و زیبا در شبهای توفانی , شعله افروخته ایم تا سحرگاهان روزهای آرامش می سوزد و اثری از "ما" بر جای می ماند. اثری عمیق در ترنم همین زندگی شاید ساده ی هر روزی. خوب نگاه کنید ... همین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت توسط پیمان آب خضر |
|
|
نه همین لباس زیباست , نشان آدمیت چند هفته پیش , همین پایین متنی را نوشتم که مهمان می آید و من مهمانها را دوست دارم اینجا در این سرزمین که عده ای اسمش را می گذارند غربت و من نزدیک به ده سال است که آواره اش بوده ام – البته باز از دید آن عده – وقتی از راه دور دلبستگی های قدیمی ات کسی از راه می رسد , با اشتیاق برای دیدنش به فرودگاه می روی. خانه را آب و جارو می زنی و صورتت را اصلاح می کنی و مشکلات معمول خانه را برطرف می کنی و تازه سعی می کنی مافوق بر امکانات معمولش هم فضایی تازه بیافرینی که مهمانها حالش را ببرند. این غربت آن عده , برای من خانه بزرگ همیشگی ام است. خانه ای به وسعت تمام زمین که برخی زورگو با قوانین عجیب و غریبی که منافعشان تامین شود , مرا از سر زدن به برخی نقاط و اتاقهایش محروم کرده اند. درب ایوان آن سوی سرسرا قفل است و دستگیره ی یکی از اتاقها از داخل شکسته و باز نمی شود و دیوار چند اتاق همیشه رنگ تازه خورده و خیس است و ورود ممنوع و از این قبیل و الا من که می دانم خانه ام در این زندگانی چقدر بزرگ است که در تمام عمر هم فرصت سر زدن به تمام حوالی اش را نخواهم داشت. حالا من در این خانه هستم و مدتی زیاد می شود هی, که فرصت نمی کنم به همخانه هایی که در آنهمه اتاقهای خانه هستند , سری بزنم. آنها بلند می شوند , جور و پلاسی برای چند شب جور می کنند و به اتاق امروز من سری می زنند. وای که چقدر این همخانه بازی را دوست داشته ام. تنهایی را هم. داشتم می گفتم از فرودگاه و ذوق و شوقش. از راه که می رسند , از اتاق تازه ی من می پرسند و من باز به اشتیاق تمام سوراخ و سمبه های دلپذیری را که از اتاق یافته ام نشانشان می دهم. حظ می کنند و من نیز. گاهی این شب نشینی طولانی و مکرر می شود و خسته می شوم. دلم برای تنهایی ام لک می زند. دلم برای کنکاشهای خودم و جستجوی اتاقهای ندیده ی خانه تنگ می شود. اما دوباره همین که مهمانها به اتاقهای خودشان برمی گردند , دلت مهمان تازه می خواهد. چرا که تا آمدن مهمانی تازه , سوراخهای تازه تری از مهیب این خانه ی بزرگ یافته ای و باز قصد قسمت کردن تمام هیجانهای دیده و ندیده را داری. هشت , نه سال پیش از یک اتاق قدیمی که بیست و دو سال در آن زیسته بودم , بیرون آمدم. می ترسیدم و هیجان داشتم و شاد بودم و دلتنگ. تا بحال شده غذایی بخوری که برای اولین بار چند مزه را با هم در یک آن بچشی؟ تند و شیرین و شور.همین جوری می شود که چشیدن طعم دلتنگی و هیجان و شادی و کنجکاوی با هم , دلنشین می شود. حالا نمی دانم آن مصرع ابتدای این نوشته چه ارتباطی به این ماجرا داشت ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط پیمان آب خضر |
|
|
تو از سفر می گویی و من از ماندن چرا که تو از سفر می هراسی و من از ماندن
می گویم سفر و تو به چه می اندیشی می دانم هنوز گمانت از سفر همان پنجشنبه های کوتاه جاده ی هراز است
نه نازنین دیگر پنجشنبه ها خورشید آنطور به طنازی غروب نمی کند من نیز دیگر هوای ماندنم آنطورها دلنشین و پر امید نیست سرک به هر سرزمینی می کشم انگار هنوز بر این خیالم که شمس را پیدا می کنم می دانم لبخند می زنی
شاید در خیالات تو نیز شمس را یافته ای و کنج خانه هر روز خلوت می کنید اما من از خلوت شما هیچ حاصلی نمی بینم تو هنوز در هراسی
تو از سفر می گویی و من از ماندن چرا که تو از سفر می هراسی و من از ماندن
من از هراسم هزار درس گرفتم اما
بامداد یازدهم مهر هشتاد و هشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط پیمان آب خضر |
|
|
یکی دلش گرفته بود و
برای هزار مسافر از سفر برنگشته نامه ای نوشته !
مسافر من ! قرار بود حوالی بوی خوش خاک پس از توفان به کوهستان مان برگردی ! مسافر من! قرار بود برای من سوغاتی از سرزمین های دور - آنجا که پر از لانه ی پرستوهای مهاجر است - بیاوری!
یک نفر دلش انار شیرین و بابونه ی تازه می خواهد . یک نفر دلش تو را می خواهد .
دلتنگی واهمه ی نرسیدن است. دلتنگی شاید سایه ی ابر سکوت بر پهنه ی دریای شمال و خاطرات خوش باشد . دلتنگی شاید سردرگمی من باشد با جنازه ی فرشته ای که بر دوش کشیده و به دیواری بلند رسیده ام.
دلتنگی هر چه هست مسافر من که از سفر بازنگشته هنوز.
دلتنگی هر چه هست ابری بزرگ سایه که بر بستر دریا می افکند فرشتگان گوشه نشین زمانه می ترسند. دلتنگی مجال تولد تمام دیوبچه های زندگانی ماست.
دلتنگی نکن بانو!
اگوست ۲۰۰۹
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت توسط پیمان آب خضر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
حرف و حدیث ( اون وقتا ) منیرو روانی پور آی لار خورشید خانوم گزارش فیلم عباس معروفی ترانه علیدوستی طعم تلخ قهوه هم رکاب |
|
RSS
|